دخترك دست به شكم آدم برفی كشید:میدونم تو هم مثل من خیلی وقته كه یه سیب قرمز گنده نخوردی.
نگاهی به اطرافش كرد.هویج را از توی صورت آدم برفی در آورد.
به آن گاز كوچكی زد و آن را در جیبش گذاشت.
سرش را پایین انداخت:این جوری نگام نكن.خجالت می كشم.
لب ور چید:خوب یه كم زشت شدی.
لبخند زد:به ات قول می دم من كه برم یه آدم خوب پیدا می شه
كه یه دونه هویج تو صورتت بذاره.
به دور و برش نگاه كرد.كسی را ندید. شانه بالا انداخت.
دست در جیب كرد و هویج را فشار داد:حتمن یكی می آد.
دختر كه دور شد،یكی از گردو ها كه جای چشم آدم برفی بود از جایش بیرون آمد و روی زمین افتاد...